مامان میگه می ریم دیدن انوش به شرطی که حرف نزنی! میشینم کنار داداش کوچیکه. توکلت علی الله. تا خونه ی بی بی پرواز می کنیم. تو مهمونی فقط گوش میدم و چایی و شربت می خورم. یعنی من نخوام جلب توجه کنم، خدا نمیذاره. در توالت روم قفل میشه. زنگ می زنم داداش کوچیکه بیاد نجاتم بده. پویا میگه این رابطه کثیفه. بعد هم به گه خوردن میفته. با خودش و خودم و تعریف این رابطه هنوز درگیره. ولی خوبیم.
می گم چرا. میگه نو کالینگ یو پالیسی. به خودش قول داده. امرزو هم گذشت و درس نخوندم. از فردا. از زنان! در جوار خانواده هستم. غذا هست. شده ام مشاور داداش بزرگه و دوست دخترش: ببین سحر جون، ولش کن برو!
- من میام کامنت میذارم، بعد کامنته غیب میشه :( الان حس کسایی رو دارم که مردن و کسی صداشونو نمی شنوه :(
کیلومترها شنا کردم. مثل قدیما. بعد گریه کردم. از ترس وابستگی. بعد فهمیدم که دستمال کاغذی تموم شده. به من زنگ نمی زنه. می دونه هر چی محکم تر بگیره، من فراری تر میشم. خیلی پسیو-اگرسیو شدم.
وقتی کارا همینطوری رو هم تلمبار میشه، شروعش سخت تر میشه. همه ی این ها بهانه است واسه درس نخوندن. همیشه می خوام از فردا هایی شروع کنم که نمیان. خب ولی از فردا واقعا شروع می کنم. از جراحی!
ادامه مطلب ...
دست من نیست. خب زیاد حرف میزنم، این سایکوموتورم فعّاله، خیلی فعّاله. بعد یه حرفایی می زنم که نباید بزنم. بعد بدتر از اون، ساعت از دوازده شب که رد میشه، دیگه این مهار اندکی هم که روی فرونتالم بود، برداشته میشه، قابلیت اینو پیدا می کنم که گندهای بزرگتری بزنم. بعد بدتر از اون بدتر قبلی اینه که دوست پسرت به این خصوصیتت آگاه باشه و بدونه که رابطه ای که بعد از دوازده شب شکل گرفته، نمی تونه پایدار بمونه و به قول خودش، ناتینگ گود هپنز افتر میدنایت.
کلا تو این چند روز جواب هر حرف من این بوده: "راستش رو بگو، می خوای باز داغونم کنی؟... می خوای باز ولم کنی؟" ولی خب، حرف رمانتیک هم شنیدم:" هنوز وقتی می بینمت miserable میشم." :))) یعنی رمانتیک تر از این جمله تا حالا کسی بهم نگفته بود. دقیقا میزربل؟ :)))
یه چند سال پیش، یه جوجه پنبه ای از زیر در خونه ی ییلاقی اومد تو حیاط. داداش کوچیکه پرورشش داد، بزرگ شد، شد یه خروس جنگی قرمز. هیچ گربه ای جرئت نداشت پاشو تو حیاط بذاره. البته هیچ آدمی هم به جز داداش کوچیکه تو حیاط نمی رفت. بعد داداش کوچیکه براش سه چار تا زن گرفت. بچه دار شد. دیروز داداش کوچیکه رفته بوده خونه ییلاقی، خروسه بهش حمله کرده، داداش کوچیکه هم از خودش دفاع کرده، خروسه قطع نخاع شده، بعد هم مرده. الان یه ملتی عزادارن.

ادامه مطلب ...
گفته بودم یه اجبار درونی برای گند زدن افتاده به جونم. خب امشب گند رو زدم. قراره مثل مرد هم تا تهش وایسم. شما هم منتظر پست های بعدی باشید تا ببینید بنده چه گهی به سر خودم زدم.:|
من باید خودم رو به یه روانپزشک نشون بدم، اوضاع این حرکات ایمپالسیو ام هی داره بدتر میشه. جالب اینه که حالم خیلی هم خوبه و از این پروسه ی خود تخریبی خیلی راضی ام! :))))
یک روزهایی بود که مدت ها به نوشته ی" ناشناس" روی پای جسد های آناتومی خیره می شدم و شب برایش گریه می کردم. یک روزهایی آمد که وقتی توی پزشکی قانونی، سر جسد را با اره برقی از وسط نصف کردیم، خندیدم و شب به عنوان خاطره تعریف کردم. یک روزهایی بود، یک روزهایی آمد، یک روزهای بدتری دارند می آیند.
... و مدّت هاست که جمع های دو نفره را میانبر می زنم.
خب یعنی چی مجالس دونفره تدارک می بینید؟ از الان تا وقتی آدمش پیدا بشه، من در این مجالس لهو و لعب به علت سردردهای میگرنی شدید شرکت نمی کنم. زیاد هم پاپی ام بشید، زنگ می زنم صد و ده.
- خوشحالی که به دنیات آوردم؟
- راستش،......نه.....
اشک توی چشماش جمع میشه. و من از این همه سنگدلی خودم تعجب می کنم.
نه خسته ام، نه بی حوصله. فقط تکراری ام. بیست و چهار ساعت توی تنهایی قد بیست و چهار سال کش می آید.
مطالب قدیمی تر »